مهدیمهدی، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

روزهاي شیرین

105 روزگی

ا مروز صبح با صدای  مهدی چشم هام باز کردم دیدم فسقلی به هوای شیر خوردن خودش به پهلو کرده بود و با    زحمت غلت زد بود  که به من برسه بعد خسته شده بود و ان ان میکرد که برمگردونید    اون لحظه انقدر برام لذت بخش بود ومحو تماشا کردنش بودم که با صدای جیغ زدنش به خودم امدم(اصلا دوست نداره به پشت بخوابه  زود خسته میشه و  غر می زنه) و بغلش کردم و بوسه بارونش کردم ...
9 خرداد 1390

روز مادر مبارک

  امسال به خاطر وجود تو در شادباش این روز سهمی پیدا کردم ...وجودت پایدار باد برگ گلم    امسال با دست های کوچولوت روز هایی منو زیبا کردی چه حس قشنگی هست .. خدایا این حس رو به همه منتظرها بچشان راستی تا یادم نرفته می خواستم تشکر کنم از اقا همسر و گل پسرم به خاطر هدیه .... ...
4 خرداد 1390

روز پدر

این منو بابام هستیم  ... خیلی بابام دوست دارم ...انقدر که وقتی صبح ها که از سر کار می یاد صداشو  میشنوم   سریع بیدار میشم و شروع می کنم به خندیدن و حرف زدن  امسال روز پدر با مامانم کلی بابام رو سوپرایز کردم   دوست داشتم  اینجا هم بهش تبریک بگم بابا جون روزت مبارک ...
1 خرداد 1390

ماجرایی 7 اردیبهشت

  بلاخره باکلی غر زدن و بحث کردن تونستم همسری رو راضی کنم برای ختنه کردن پسری ... آخه پسری هر چی بزرگ تر بشه سخت تر میشه هم برای خودش هم برای ما  روز 7 اردیبهشت  همسری با خواهرم  مهدی رو بردن برای ختنه نذاشتن منم همراهشون  برم  وقتی اوردنش خونه اصلا گریه نمی کرد هنوز سری امپول بی حسیش نرفته بود ...بمیرم براش نیم ساعت بعدش دردش شروع شده بود کلی گریه کرد  تا یکی دو ساعت خیلی بی تابی می کرد  ولی بعدش آروم شد .....حلقه اش هم 8 روزه افتاد ...دیگه هم پسری  هم مامانش راحت شدن . من که خیلی استرس داشتم  قبل از ختنه کردن پسری خدا رو شکر مهدی زیاد اذیت نشد ...
8 ارديبهشت 1390

واکسن دوماهگی

ر وز 28 فروردین رفتیم واکسن مهدی رو زدیم البته با 4 روز تاخیر به خاطر سرما خوردگیش وقت زدن واکسن خیلی گریه کردی بعدش تا بغلت کردم اروم شدی همچین با بغض شیر می خوردی   که جیگر آدم برات کباب می شد  تو ماشین هم خوابت برد  ولی هر چند دقیقه یک بار بیدار میشدی بغض می کردی فکر کنم بهت برخورده بود که چرا باهات این کار رو کردیم  ... تا ساعت 4  خواب بودی من با خیال راحت که دیگه دردت نمی گیره خوابیده بودم... که تو خواب انچنان جیغ زدی  که من با ترس از خواب پریدم  هرچی بغلت می کردم راهت می بردم اروم نمی شدی هرچی هم پاتو نگه می داشتم بازم با زور تکونشون  می دادی آخر سر مجبور شدم برم پی...
28 فروردين 1390

اولین سرما خوردگی

مهدي کوچولو ما چند روزی هست که سرفه مي کنه و بينيش هم کيپ شده بميرم براش نمي تونه راحت شير بخوره همش نفسش مي گيره چون تو ايام عيدبود نتونستیم ببرمش دکتر خودش ..محمد از دکتر هاي بيمارستان پرسيده بودگفته بودن برای نوزاد تو اين سن دارو تجويز نمي کنن.. 15تا فروردين همین طور بود تا برديمش دکتر براش شربت سالبوتامول و انتي بيوتيک داد که تا 10 روز بايد بهش بدیم ....مهدي آنقدر بد دارو مي خوره که ديگه خسته شدم از دو سي سي انتي بيوتيک که بهش مي دم شايد يک سي سي رو  با پورت کردن و سرتکون دادن دور مي ريزه ...بقه اش رو هم ده دقيقه بعد بالا مي ياره از اول همين طور بود اصلا دارو های که دکتر براي کوليک داده بود رو نمي خورد&...
20 فروردين 1390

اولین بهار به همراه بهار زندگیمون

بزرگتر ها همیشه می گن موقع سال تحویل دعا آدم ها استجابت پیدا می کنه .. هرسال موقع سال تحویل ارزو های زیاد داشتم که دوست داشتم براورده بشه چه مادی چه معنوی  ... اما امسال اولین و تنها آروزی که داشتم سلامتی  برگ گلم و اینکه بتونم به سرانجام برسونم  خدايا راه زندگي تمام کودکان را انقدر دراز کن که ما پايانشو هيچ وقت نبينيم الهی امین   ...
10 فروردين 1390