مهدیمهدی، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

روزهاي شیرین

نشستن

گل پسرم  در تاریخ 90/5/18 تونست به تنهایی بشینه( در  173 روزگی) مامان قربونش برههههه  جالبیش اینه تا میشینه پاها شو می بینه دو دست میره پاشو بگیره بذار دهنش بعد هم معلومه دیگههه سقوط ازاد می کنهههه     ...
19 مرداد 1390

:آب خوردن

این بار که رفتیم دکتر بهم گفت که به خاطر گرمی هوا به مهدی آب جوشیده خنک شده بده  ..منم اول با شیشه بهت آب می دادم نمی دونم چرا اصلا دوشت ندارشتی شیشه رو بگیری اخه چند وقت که هر کاری می کنم شیر خشک هم بخوری نمی خوری .....بعد با لیوان امتحان کردم با لیوان هم بیشتر لباسات آب می خوردن تا خودت ... تا یه فکر به سرم زد یه لیوان داری که درب محکم بسته میشه و بالاش یه نی نرم داره ...بعد چند بار درگیر بودن با لیوان بالاخره یاد گرفتی باهاش آب بخوری انقدر قشنگ باهاش قلوپ قلوپ آب می خوری که دلم من ضعف میره    قربون پسرک باهوشم برم  عاشق این عکست هستم   ...
28 تير 1390

5 ماهگی

ا مروز پسرک من 5 ماهه شد 150 روز که با هم روز و شب ها رو سپری می کنیم بعضی شب ها وقتی تو خوابی نگاهت می کنم  دلشوره و اضطراب می گیرم  خیلی با خودم کلنجار می رم که افکار منفی تو  ذهنم نیاد تنها کار که می تونم تو این مواقع انجام بدم سپردنت به یگانه پروردگار هستی بخش 5 ماهگیت مبارک دونه دلم. می پرستمت و به پرستار بزرگ هستی بخش  میسپارمت   ...
25 تير 1390

دست دادن

از دیشب تا حالا بهت میگیم مهدی یالا .....(دست بده ) تو هم دست رو میاری بالا دست می دی قربون اون دست دادنت برم مامان .......... چقدر این روز ها زیباست خدایا کودکان دوستانم را در دستان مادرانشان به مهر جاودان خود حفظ بفرما و دستان آن دسته از دوستانم را که هنوز مادر نشده اند، به زودی زود به لمس لطیف تن نوزادی شیرین بنواز که تو مهربان ترین مهربانانی... امین   ...
5 تير 1390

3 ماهگی

بالاخره اقا مهدی ما 90 روزه شد ..... خدا رو شکر این 90  روز برای من و مهدی پر از خاطرات زیبا و به یاد ماندنی بود مامان جان ایشالا 90 ساله بشی ...
5 تير 1390

120 روزگی

منو ببینید........  چقدر تغییر کردممممممم خیلی بزرگ شدم نهههههههه امروز 120 روز شدم وسه خودم مردی شدم......صبحم رفتم واکسن زدم ولی اصلا مامانمو اذیت نکردم ..... اینم کیک 4 ماهگیممم   ...
25 خرداد 1390

105 روزگی

ا مروز صبح با صدای  مهدی چشم هام باز کردم دیدم فسقلی به هوای شیر خوردن خودش به پهلو کرده بود و با    زحمت غلت زد بود  که به من برسه بعد خسته شده بود و ان ان میکرد که برمگردونید    اون لحظه انقدر برام لذت بخش بود ومحو تماشا کردنش بودم که با صدای جیغ زدنش به خودم امدم(اصلا دوست نداره به پشت بخوابه  زود خسته میشه و  غر می زنه) و بغلش کردم و بوسه بارونش کردم ...
9 خرداد 1390

روز مادر مبارک

  امسال به خاطر وجود تو در شادباش این روز سهمی پیدا کردم ...وجودت پایدار باد برگ گلم    امسال با دست های کوچولوت روز هایی منو زیبا کردی چه حس قشنگی هست .. خدایا این حس رو به همه منتظرها بچشان راستی تا یادم نرفته می خواستم تشکر کنم از اقا همسر و گل پسرم به خاطر هدیه .... ...
4 خرداد 1390