مهدیمهدی، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

روزهاي شیرین

روز پدر

این منو بابام هستیم  ... خیلی بابام دوست دارم ...انقدر که وقتی صبح ها که از سر کار می یاد صداشو  میشنوم   سریع بیدار میشم و شروع می کنم به خندیدن و حرف زدن  امسال روز پدر با مامانم کلی بابام رو سوپرایز کردم   دوست داشتم  اینجا هم بهش تبریک بگم بابا جون روزت مبارک ...
1 خرداد 1390

ماجرایی 7 اردیبهشت

  بلاخره باکلی غر زدن و بحث کردن تونستم همسری رو راضی کنم برای ختنه کردن پسری ... آخه پسری هر چی بزرگ تر بشه سخت تر میشه هم برای خودش هم برای ما  روز 7 اردیبهشت  همسری با خواهرم  مهدی رو بردن برای ختنه نذاشتن منم همراهشون  برم  وقتی اوردنش خونه اصلا گریه نمی کرد هنوز سری امپول بی حسیش نرفته بود ...بمیرم براش نیم ساعت بعدش دردش شروع شده بود کلی گریه کرد  تا یکی دو ساعت خیلی بی تابی می کرد  ولی بعدش آروم شد .....حلقه اش هم 8 روزه افتاد ...دیگه هم پسری  هم مامانش راحت شدن . من که خیلی استرس داشتم  قبل از ختنه کردن پسری خدا رو شکر مهدی زیاد اذیت نشد ...
8 ارديبهشت 1390

واکسن دوماهگی

ر وز 28 فروردین رفتیم واکسن مهدی رو زدیم البته با 4 روز تاخیر به خاطر سرما خوردگیش وقت زدن واکسن خیلی گریه کردی بعدش تا بغلت کردم اروم شدی همچین با بغض شیر می خوردی   که جیگر آدم برات کباب می شد  تو ماشین هم خوابت برد  ولی هر چند دقیقه یک بار بیدار میشدی بغض می کردی فکر کنم بهت برخورده بود که چرا باهات این کار رو کردیم  ... تا ساعت 4  خواب بودی من با خیال راحت که دیگه دردت نمی گیره خوابیده بودم... که تو خواب انچنان جیغ زدی  که من با ترس از خواب پریدم  هرچی بغلت می کردم راهت می بردم اروم نمی شدی هرچی هم پاتو نگه می داشتم بازم با زور تکونشون  می دادی آخر سر مجبور شدم برم پی...
28 فروردين 1390

اولین سرما خوردگی

مهدي کوچولو ما چند روزی هست که سرفه مي کنه و بينيش هم کيپ شده بميرم براش نمي تونه راحت شير بخوره همش نفسش مي گيره چون تو ايام عيدبود نتونستیم ببرمش دکتر خودش ..محمد از دکتر هاي بيمارستان پرسيده بودگفته بودن برای نوزاد تو اين سن دارو تجويز نمي کنن.. 15تا فروردين همین طور بود تا برديمش دکتر براش شربت سالبوتامول و انتي بيوتيک داد که تا 10 روز بايد بهش بدیم ....مهدي آنقدر بد دارو مي خوره که ديگه خسته شدم از دو سي سي انتي بيوتيک که بهش مي دم شايد يک سي سي رو  با پورت کردن و سرتکون دادن دور مي ريزه ...بقه اش رو هم ده دقيقه بعد بالا مي ياره از اول همين طور بود اصلا دارو های که دکتر براي کوليک داده بود رو نمي خورد&...
20 فروردين 1390

اولین بهار به همراه بهار زندگیمون

بزرگتر ها همیشه می گن موقع سال تحویل دعا آدم ها استجابت پیدا می کنه .. هرسال موقع سال تحویل ارزو های زیاد داشتم که دوست داشتم براورده بشه چه مادی چه معنوی  ... اما امسال اولین و تنها آروزی که داشتم سلامتی  برگ گلم و اینکه بتونم به سرانجام برسونم  خدايا راه زندگي تمام کودکان را انقدر دراز کن که ما پايانشو هيچ وقت نبينيم الهی امین   ...
10 فروردين 1390

25 روزگی

از هفته دوم شب ها خیلي زياد گريه مي کردي درست از ساعت 10 شب تا 12 .. تو اين دو ساعت فقط دوست داشتي شير بخوري برديمت دکتر براي اولين بار   تو مطب دکتر انقدر گريه کردي من درست نمی فهمید دکتر چی میگفت  تا اخر دکتر گفت نترس گریه می کنه چیزیش نمیشه  نمی دونست که من طاقت گریه کردن تو رو ندارم .... دکتر گفت همه چيز عاليه اين دل درد هات هم طبيعي هست کوليک نوزادي هست گفت 80 درصد نوزاد ها مي گيرن تا 50 روزگي هم خوب ميشه ..وزن هم شده بود 3600 با لباس قدت هم دوسانت بيشتر شده بود  قزبونت برم مامانی               ...
15 اسفند 1389

14 روز با مهدی

سلام امروز درست 14 روز که من دارم روزهامو با مهدي  مي گذرونم روزهاي پر از من و مهدي پر از عشق مادرانه چند روز که  زردگي گرفته بود و مجبور شديم و  تو رو زير دستگاه بذاريم 4 روز و 5 شب زير دستگاه بودي عزير  دلم اصلا دوست نداشتي  چشم بند برات بذارم يک ساعت طول مي کشيد تا خوابت می کردم  بعد تا مي يومدم چشم بند  تو مي گذاشتم تا بذارمت زیر دستگا بيدار مي شدي  شاید تو 24 ساعت 10 ساعت بیشتر اون زیر نمی خوابیدی برا همین دیر زردیت امد پایین  ديروز دوباره ازمايش بيلي روبين داديم امده بود پايين زرديت.خدا رو شکر اين نيز گذشت ....   ...
8 اسفند 1389

بلاخره اقا مهدی ما هم به دنیا امد

بله بالاخره پسر ما اقا مهدی در روز 24 بهمن با قد 52 و وزن 2960  در بیمارستان صارم توسط دکتر نادری  پاهای کوچولوش رو تو این دنیا گذشت..... اهان راستی اسم پسری هم برای این از محمد حسین به  مهدی تغییر شد چون روز 9 ربیع اولین روز امامت حضرت مهدی (عج)  به دنیا امد  اینم عکس اقا مهدی در اولین روز تولدش     ...
28 بهمن 1389

ترس

  این روز ها حال عجیبی دارم . بعضی وقت ها سر یک چیز کوچک میشینم مثل بچه های دوساله گریه می کنم همسری هم تعجب می کنه از این حالت های من ولی من دست خودم نیست  ترس زایمان داره روز به روز در من بیشتر میشه  ...حالا از این قضیه هم که بگذریم ، یک احساس عجیب و غریبی داره بهم میگه  که پس ازبه دنیا آمدنت مجبورم تو  را با دنیا تقسیم کنم. و هر چه زمان  جلو تر برود تو نیز فاصله ات  با من بیشتر می شود. اول  با خانواده  بعد  همبازی هایت و همکلاسیها دوران خودت و بزرگ تر که شدی همکارانت و در اخر هم همسر و فرزندانت تو را از من دور خواهند کرد.  دلبندم مثل یک ماهی کوچک از دستم لیز می خورد و راه خود را ...
18 دی 1389