ترس
این روز ها حال عجیبی دارم . بعضی وقت ها سر یک چیز کوچک میشینم مثل بچه های دوساله گریه می کنم همسری هم تعجب می کنه از این حالت های من ولی من دست خودم نیست ترس زایمان داره روز به روز در من بیشتر میشه ...حالا از این قضیه هم که بگذریم ، یک احساس عجیب و غریبی داره بهم میگه که پس ازبه دنیا آمدنت مجبورم تو را با دنیا تقسیم کنم. و هر چه زمان جلو تر برود تو نیز فاصله ات با من بیشتر می شود. اول با خانواده بعد همبازی هایت و همکلاسیها دوران خودت و بزرگ تر که شدی همکارانت و در اخر هم همسر و فرزندانت تو را از من دور خواهند کرد. دلبندم مثل یک ماهی کوچک از دستم لیز می خورد و راه خود را در اقیانوس زندگی دنبال خواهد کرد. می دانم که نمی توانم و نباید هم خودخواه باشم. می دانم که برای رشد و تکاملت باید پرواز کنی . ولی احساس مادارنه ام با من در جنگ هست دوست دارم زمان بیشتری تو فقط مال خودم باشی وقتی فکر می کنم حدود یک ماه دیگه تو به دنیا می یای و من می مونم خاطرات بارداری ....
اون لذت دیدن بیبی چک مثبت ( 24 خرداد )
دیدنت برای اولین بار پشت صفحه مانیتور وشنیدن صدای قلب کوچولوت ( 13 تیر)
روزی که فهمیدم یه گل پسر هستی (15 شهریور )
لمس اعضا بدنت درون شکمم (5 مهر )
اولین تکان ها (21 مهر )
تا الان که حرکت هات بیشتر شبیه به بازی بکس شده در شکمم ... مامانی چند روز پیش رفته بود سونو وزنت تو هفته 34 ... دو کیلو بود ...دکتر سونو گفت وزنت خوبه ولی نسبت به دوستای همسن نینی سایت یکمی ریز هستی


ترس
