ماجرایی 7 اردیبهشت
بلاخره باکلی غر زدن و بحث کردن تونستم همسری رو راضی کنم برای ختنه کردن پسری ...
آخه پسری هر چی بزرگ تر بشه سخت تر میشه هم برای خودش هم برای ما
روز 7 اردیبهشت همسری با خواهرم مهدی رو بردن برای ختنه نذاشتن منم همراهشون برم وقتی اوردنش خونه اصلا گریه نمی کرد هنوز سری امپول بی حسیش نرفته بود ...بمیرم براش نیم ساعت بعدش دردش شروع شده بود کلی گریه کرد تا یکی دو ساعت خیلی بی تابی می کرد ولی بعدش آروم شد .....حلقه اش هم 8 روزه افتاد ...دیگه هم پسری هم مامانش راحت شدن . من که خیلی استرس داشتم قبل از ختنه کردن پسری
خدا رو شکر مهدی زیاد اذیت نشد
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ماجرایی 7 اردیبهشت
